تبليغاتX
Bold Paradoxes under a Pale Pale Sun

Bold Paradoxes under a Pale Pale Sun

هذیان سر شب

----------------------

می دانی  رفیق انگار من هیچ وقت مال رفتن نبوده ام

حالا که فکر می کنم کندن این دل نامراد

از چشمان ناباور دوستانی که راحت به دست نیامده اند کار من نیست

فکر می کنم و با خود آواز کرکِ اخوان را زمزمه می کنم:

"بده... بد بد ... چه امیّدی؟ چه ایمانی؟

کرک جان! خوب می خوانی.

من این آواز پاکت را درین غمگین خراب آباد،

چو بوی بال های سوخته ات پرواز خواهم داد.

گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش.

بخوان آواز تلخت را، ولیکن دل به غم مسپار.

کرک جان! بنده دم باش...

بده ... بد بد ... ره هر پیک و پیغام و خبر بسته ست.

نه تنها بال و پر، بال نظر بسته ست.

قفس تنگ ست و در بسته ست...

کرک جان! راست گفتی، خوب خواندی، ناز آوازت،

من این آواز تلخت را... 

بده ..بد بد .. دروغین بود هم لبخند و هم سوگند.

دروغین ست  هر سوگند و هر لبخند.

و حتی دلنشین آواز جفت تشنه پیوند...

من این غمگین سرودت را

هم آواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم داد.

به شهر آواز خواهم داد...

بده ..بد بد .. چه پیوندی؟ چه ایمانی؟؟...

کرک جان! خوب می خوانی

خوشا با خود نشستن، نرم نرمک اشکی افشاندن،

زدن پیمانه ای – دور از گرانان – هر شبی کنج شبستان"



+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 0:21  توسط مسافر  | 

ارتفاع صفر

----------------

 یک سوپ داغ

مرا می برد به ارتفاع آن کوه بلند

به شبی سرد و چادری پاره

که صدا صدای سکوت باد است و قهقه چند عاشقِ کله شق در میان برف های بهشت

و شب آیینه مهتاب

آه مهتاب...

یادت هست؟

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 0:20  توسط مسافر  | 

فال من

-----------

جالب بود، دیروز یکی از دانشجوها حافظ به دست، می گه: "استاد نیت کن برات فال بگیرم."

سریع می گم: بگیر نیت کردم!

می گه: "نه جدی! این جوری که نمی شه!"

بهش می گم: تو چی کار داری فالتو بگیر!

شرابی تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورشکه تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایشمذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش
بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمنبه لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش
کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردارکه من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش
بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایمبه شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش
نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیستسلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
کمان ابروی جانان نمی‌پیچد سر از حافظولیکن خنده می‌آید بدین بازوی بی زورش

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 11:34  توسط مسافر  | 

حال من

-----------

چه سخت است بیدار کردن کسانی که خود را به خواب زده اند!

در میان خیلِ خفتگانِ کهن...

----

- نیما تو بگو!

- "می تراود مهتاب

می درخشد شب تاب

نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته چند خواب در چشم ترم می شکند

نگران با من استاده سحر

صبح می خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم بجان باخته را بلکه خبر

در جگر لیکن خاری

از ره این سفرم می شکند

نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا! به برم می شکند

دست ها می سایم

تا دری بگشایم

بر عبث می پایم

که به در کس آید

در و دیوار به هم ریختشان

بر سرم می شکند

مي تراود مهتاب 

مي درخشد شبتاب 

مانده پاي آبله از راه دور 

بر دم دهكده مردي تنها 

كوله بارش بر دوش 

دست او بر در مي گويد با خود 

غم اين خفته چند 

خواب در چشم ترم مي شكند!"

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 16:12  توسط مسافر  | 

The last leaf

-------------------

آخرین روز پاییز در احتضار دردناک مام میهن می رود، می دود!

و آخرین شعاع آفتاب عصرگاهی بر دیوار عاشقی چنگ انداخته است

مگر گرانش گرانِ این سنگ آتشین، این جبر مقدر کیهان، به رحم آید...

زهی خیال باطل!

میدانم با غروب این پاییز اتفاقی می افتد.

می دانم باید رفت!

من میروم، تو می دانی...

.

.

.

بوی دارچینِ این چای، سردرد را به تهوع تبدیل کرده است.

پاییز که می رود این زمستان است که از راه می رسد، 

درست به همین سادگی!

و ارمغان زمستانِ این شهر شلوغی، دود است،

و غباری که بر دل ها می نشیند.

و من در این کشاکش تنها دلم به این خوش است که "پشت دریا ها شهری ست"

پس بیا ای یار!

"بیا بار سفر بندیم از این دشت

زمستون باز توی این خونه برگشت

بیا تا قصه ها گویم برایت" ....


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 16:5  توسط مسافر  | 

خلا

-----

در کشاکش زیستن

در پی روزنی از نور

در این خلا نامتناهی

خسته از دردی بی انتها

پیش می روم مگر آنکه تکه ای از هوا بیابم

تکه ای شاید...


بر در و دیوار این بی انتها دست می سایم 

رنجور از ضعف درون

از دردی که مثل خوره در جانم است دست می سایم

تکه ای شاید

تکه ای شاید...


این خوره، این سرد سنگ درون

منجمد شده در صفر مطلق

آه دستهایم! دستهای خاکستریم به رنگ آبی منجمد در آمدند هم اکنون!

به سختی خود را دراین غروب رنگ پریده جابجا می کنم 

شاید که کور سوی امیدی باشد

شاید کور سوی امیدی باشد

یکی از انگشتان یخ زده ام می تکد و می ریزد بر زمین

و من هیچ نفهمیده ام

شاید کور سوی امیدی باشد، شاید

پشت این کوه شاید شعاعی از نور مغرب، دست نخورده و بکر، بر من بتابد

یقین دارم تنها یک شعاع نور علاج من خواهد بود....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 23:56  توسط مسافر  | 

رفتن یا نرفتن، مساله این است!

---------------------------------------------

بهتر است بروم بی خیال از دنیا که دارد می رود و می دود و می دود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 10:51  توسط مسافر  | 

عق زدن در مه!

----------------------

میدانی رفیق دارم عق میزنم!

تنها خوبیش این است که مه است و تو مرا نمی بینی!

مانده ام که چطور می توانم در زیبایی این مه عق بزنم!

بهتر است بروم کمی قدم بزنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 9:59  توسط مسافر  | 

تناقض درون!

-------------------

میدانی

دوست نداشتم بروی! یک جایی آن ته مه های درونم دوست نداشت!

نه که خودخواهی بوده باشد!

نمی دانم شاید هم به نوعی خود خواهی بوده، اصلاً مرز آن کجاست؟ 

فکر می کنم با رفتن یک دوست تکه ای از من کنده می شود،


ضجه می زنم وقتی فکر می کنم که می توانست این طور نباشد، که بروند بی هیچ امیدی!

که لا مذهب نباید اینطور باشد!

قوم طاعون زده ایم!

-----

امروز هی می گفتم نکند نتواند برود!

گوشی خاموش هم هی نگران ترم کرد.

الان هم ناراحتم که نرفتی!

اصلاً می دانی از این کشورهای پیشرفته هم متنفرم!

اصلاً، اصلاً لعنت به این پارانویای واقعی!


کاش بر ستیغ کوهی بودم!

که آن سادگی را هم از من گرفته اند!

هدیه مام میهن تشویش است و اضطراب به من!


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 21:31  توسط مسافر  | 

تناقض های پیچیده!

----------------------------

دوست دارم به روستایی در دل کوهستان بروم،

جایی که بیشترین پیچیدگی خشم مادر زمین باشد، 

                                                                 وقتی که می بارد!

دوست دارم در دل بارانی بی امان بر روی علفزار آن چهار زانو برخورد ذرات باران را بر زمین به تماشا بنشینم، 

بی حرفی از چتر، 

دوست دارم خیس شوم تا عمق وجود! 

(می دانی من هیچ وقت چتر را دوست نداشته ام حتی در این شهر آشوب!)

.

.

.

اصلاً می دانی وقتی ذرات باران به زمین می رسند چگونه می شوند؟

... کم کم در هیاهوی شلوغی این تصویر را از یاد می برم!


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 19:50  توسط مسافر  | 

در هیاهوی نرفتن

-------------------------

می روی! می روی! ...

هی تو می روی!

می مانم، 

آخر تنها یک حرف دارم برای گفتن!

در سکوت و انزوای غروب شهریور

دلخوشم به پاییزِ در راه
به غروب رنگ پریده آن

به سکوت وهم انگیز کوستان در ستیغ کوهی بلند

به زوزه ی هر از چند گاهِ بادی در خلوت تنهاییم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 3:13  توسط مسافر  | 

تناقض سکوت در تنهایی

----------------------------------

میدانی؟

انگاری سکوت را در هیاهوی تکاپو فراموش کرده ام٬

انگار آرامش ِ سکوت از اول نبوده که نبوده!

در شلوغی سرسام آور تهران٬

خیلی وقت است غروب خورشید را ندیده ام

در دویدن و دویدن و ندیدن...

این روزهای دراز انقدر مشغول دویدنم که حتی خود را در آیینه نمی بینم.

جالب است که حتی سفر ِ پس از مدتها هم دویدن و دویدن بود..

حالا این منم تنهای تنها٬ در دل شب

یله

در سکوت بی انتهای شب...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 0:36  توسط مسافر  | 

گلبرگهای دل پرپر

 -----------------------

باران نمی بارد

چک چک چک

باران نمی بارد

چک چک چک

...

چک چک چک

و دیگر هیچ نگفت

.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 2:34  توسط مسافر  | 

دورِ فلك

------------

- صبح به خير!

+ تو داري چي كار مي كني؟

- دستور رو اجرا ميكنم.

- شب خوش!

+ من كه اصلاً سر در نميارم!

ـ اصلاً چيز ِ سردر آوردني يي توش نيست.

- دستور دستوره! 

                        شب خوش.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 9:26  توسط مسافر  | 

تناقض باران

-----------------

"باران می بارد

                    و ما تا مدتی خیس هستیم"

باران می بارد

                   و ما ...

کاش تا ابد ببارد

تا بشوید و ببرد

                     و بماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 2:14  توسط مسافر  | 

تقاطع دو خط موازی

----------------------------

میدانی رفیق آرامش جالبی بود امروز.

خودم هم تعجب می کردم از خودم!

لحظه ای بین ترکیدن بغض و لذتِ آرامشی به بزرگی دریا.

لحظه ای که تلاشهای بیش از یک سال و آرزوهای چندین ساله را در آن از دست رفته دیده بودم.

مبادله آرزوها اگر با این سکوتِ درون باشد٬ البته اگر طولانی باشد٬ تاجری متمول شده ام.

نمی دانم می شود اسمش را از خود گذشتگی گذاشت یا نه٬ هر چند تو که می دانی که " اخلاقی که از موضع ضعف بیان شود" ممکن است ارزشمند نباشد. فکر کنم مناسب ترین واژه خودخواه نبودن باشد.

دوست داشتم کنارم بودی در آن لحظه٬ و آن لحظه را تا شب یا شاید تا ابدیت امتداد می دادم.

دوست داشتم تا تقاطع دو خط موازی در کنارت سکوت کنم و سکوتم را با تو قسمت کنم.

بی هیچ حرفی

شاید دارم بزرگ می شوم

دلم  می خواست سری به بهشتِ شرق بزنم

راستی اگر می گفتم تو میامدی؟

 

پی نوشت:

دوستان نزدیک آرزوی ۶۰ کیلومتری خنده دار هستند

بی نهایت دلم می گیرد که من در سکوتِ گذرِ قزل شریک نخواهم بود.

راستی من به ۸۰ رسیده ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 3:21  توسط مسافر  | 

تناقض راه

--------------

سفر همان گذر است

و گذر یعنی وداع.

سفر آغاز است و

سوی دیگر ِ آغاز پایان!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 1:30  توسط مسافر  | 

روياي صبحگاهي

-------------------------

باران مي بارد!

هواي ابري هميشه حسي عجيب داشته است.

با صداي قطرات باران كه به شيشه مي خورند از خواب بيدار شده ام...

بي اختيار كوه در چشمانم مجسم مي شود،

و در حسرت حضور ِ در مه و سكوتِ بارش ِ برفِ توچال چشمانم را مي بندم....

و آرام به سكوت كوهستان گوش مي سپارم،

به صداي سكوتِ بارش برف كه گه گاه با وزش نسيمي ملايم شكسته مي شود.

مي داني، ايستاده ام تا از اين سكوت سرشار شوم!

آرام نفس مي كشم تا اين سكوت را ذره ذره وجودم بچشد...

پس از لختي در جستجوي لذتِ صداي برف در زير قدم هايم به راه مي افتم.

باز هم آهسته نفس مي كشم تا صداي برف در زير گام هايم در جانم بنشيند...

 

ناگاه با صداي برادرم مي فهم كه در اتاقم، دور از آرامش كوهستانها

و باران كه هي مي بارد...

 

پي نوشت :

راستي اينجا دوباره سر چهار راهها نرگس مي فروشند...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 11:34  توسط مسافر  | 

وین راه بی نهایت!

----------------------------

برود٬

      همینجور برود٬

آنچنان دور که دستهای کاغذی را هم باد نبرد.

برود٬

      همینجور برود٬

آنچنان دور که دلهای در انتظار همینطور بتپد.

برود٬

      همینجور برود٬

آنچنان دور که پاهای آماده ی رفتن در جابزند.

برود٬

      همینجور برود٬

آنچنان دور که افکار هر سو رونده ره به جایی نبرد.

برود٬

      همینجور برود٬

آنچنان دور که رویاهای کودکانه ام در تلاطم بزرگی پرپر بزند.

برود٬

      همینجور برود...

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 19:39  توسط مسافر  | 

سوره ي سيمرغ در باران

-----------------------------------

"هزار بار کنارم ایستادی

                                و من به پیامبری مبعوث نشدم"

نمی دانم تقصیر آن یک گاز سیب بود

یا خواب آلودگی من.

 

هزار بار کنارم ایستادی

                               و من به آسمانها نرسیدم

نمی دانم تقصیر خيره گي نگاهي بود که به افق دوخته بودم

یا ناتوانی چشمهايم.

 

هزار بار كنارم ايستادي

                              و من ژرفاي معنا را نيافتم

نمي دانم تقصير دل ناسره ي من بود

يا ترس ژرفناك دريا

 

هزار بار كنارم ايستادي

و من

همين من ناتوان،

                      باليدم

اما

به رسالتي كه بر دوش داشتم راهي نگشودم

مي دانم

تقصير اين دستهای کاغذی ست

كه روزي خواهم سوزاندمشان،

روزي باراني!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 1:15  توسط مسافر  |